.::.:::.::: باغ رضوان ::.:::.:::.
 
نويسندگان

با سلام ,

خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم

خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم

و ناراحت ......
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , مجید

 

...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

 

 

[ ۱۳٩٠/٧/٤ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل علیزاده ]

اس ام اس عید فطر - taknaz.ir

عید است و دلم خانه ویرانه، بیا

این خانه تکاندیم ز بیگانه، بیا

یک ماه تمام مهیمانت بودیم

یک روز به مهمانی این خانه بیا

عید سعید فطر مبارک

یا مهدی

[ ۱۳٩٠/٦/۸ ] [ ۳:٠٤ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل علیزاده ]

 

دعوت حق

باز امشب حق صدایت کرده است

وارد مهمان سرایت کرده است

با همه نقصی که در من بوده است

باز هم او دعوتم بنموده است

میهمانی شد شروع ای عاشقان

نور حق کرده طلوع ای عاشقان

باز مولا سفره داری می کند

دعوت از عبد فراری می کند

دوستان آیید تا نجوا کنیم

محفل عشاق را بر پا کنیم

نیمه شب ها ناله و آوا کنیم

شاید آن گم گشته را پیدا کنیم

بسته ام من با دلم عهدی دگر

تا ببینم چهره مهدی دگر

السلام ای میهمانی خدا

ماه خوب آسمانی خدا

السلام ای روزه داران السلام

عاشقان مخلص ماه صیام

السلام ای ناله های نیمه شب

حال پر سوز و دعای نیمه شب

السلام ای ذکر پر سوز سحر

ای مناجات دل افروز سحر

السلام ای روزهای بی گناه

السلام ای شور اشک و سوز و آه

السلام ای روزه دار بی قرین

السلام ای دلبر صحرا نشین

یک شبی افطار مهمانم نما

تو خودت قاری قرآنم نما

[ ۱۳٩٠/٥/۱٢ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل علیزاده ]

       

    گـــر چــه پیـمان را شکستم بر سـر پیمانه ام       

   بـا همـــه بد عــهدی ام آن عـاشق دیوانـه ام

     گـــر بــه ظاهــر دورم از درگــاه تو ای نازنیـــن  

        بـاز هــــم مشــتاق روی دلـــکش جـانـانــه ام

     از در مـــیخانه ات ای شـــاهد خـــوبان مـــران  

        با هـــمه عصیان همان دردی کـش میخانه ام

        پـــــرده بردار از رخ زیـــــبا که مشتاق تـــــوام    

        آن رخ زیـــــبـا ندیــــــده، والــــه و دیــــوانه ام

        پادشـــــاه جــــودی و ما بـــنده درگـــاه تـــــو      

     منتـــــظر بـر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام

        در مـــــیان بحــر هجران غوطه ور گشتم ولی    

       باز هـــم در جستجوی گــوهـــــر دردانـــــه ام

           همچون من هرگز نباشـد بردرت پیمان شکن       

     لیــک با الــــطاف غــیر از تو، شـها !بیگانه ام

          چون که لطف توست تنها ضامن رســوایی ام      

     ور نـــه آن گــردم که افشـــان در دل ویرانه ام

          انتـــظارت بیش از حــد شد، تحمل تا به کی؟    

       آفتـــابـا! بـــــهر دیـــــدار رخـــــت پروانـــــه ام

 

والــــــه و شــــیدا و مـستم لیک، محتاج توام

یک نــــظر بر من نــــــمـا، ای عارف فرزانه ام!

[ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل علیزاده ]

یک شبی مجنون نمازش را شکست ...

 بی وضو در کوچه لیلا نشست ...

عشق، آن شب مست مستش کرده بود ...

 فارغ از جام الستش کرده بود! ...

گفت یارب از چه خوارم کرده ای ...

 بر صلیب عشق دارم کرده ای ...

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن ...

 من که مجنونم، تومجونم مکن ...

مرد این بازیچه دیگر نیستم ...

این تو و لیلای تو، من نیستم ...

گفت ای دیوانه لیلایت منم ...

 در رگت پنهان و پیدایت منم ...

سالها با جور لیلا ساختی ...

 من کنارت بودم و نشناختی ...

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می‌شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می‌زنی
در حریم خانه‌ام در می‌زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی‌قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

[ ۱۳٩٠/٤/۱٩ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل علیزاده ]

    معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

 و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

 ولی آخر کلاسیها

 لواشک بین خود تقسیم می کردند

 وآن یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می زد.

برای اینکه بیخود های‌وهو می کرد و با آن شور بی‌پایان

 تساویهای جبری را نشان می‌داد

 با خطی خوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

 تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی‌برخاست

همیشه یک نفر باید بپاخیزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

 نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

 و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می ‌داشت بالا بود

 وآن سیه چرده که می نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می‌ پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه‌کس دیوار چین‌ها را بنا می‌کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌گشت؟

 یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست.......

[ ۱۳٩٠/٤/٥ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل علیزاده ]

قلبسلام بر همه دوستان قلب

قلببا عرض پوزش قلب

قلببنده یک هفته ای میهمان قلب

قلبامام رضا هستم قلب

قلبدعاتون می کنم قلب

قلبیاعلیقلب

روز پدر رو به همه دوستان تبریک عرض می کنم

بخصوص پدر عزیزم

[ ۱۳٩٠/۳/٢٥ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ اسماعیل علیزاده ]

روز پدر مبارک

 

 

 

 

 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

  می گذشت از کوچه مــــــا دوره گرد

دوره گردم کهنــــه قالی می خــــرم

کاسه و ظرف سفالــــی می خرم

دست دوم جنس عالـــــی می خرم

گر نداری کوزه خالـــــی می خـــــرم

اشک در چشمان بابا حلقه بســــت

عاقبت آهی زد و بغضش شـــکست

اول سال است ونان در سفره نیست

اول سال است ونان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

سوختـــــــم دیدم که بابا پیـــــر بـود

بدتر از آن خواهـــــــــرم دلگیر بــود

صورتش دیدم که لـــــــک برداشته

دست زیبایـــــــش ترک برداشــــته

بوی نان تازه هـــــــــوش از او ربود


اتفاقــا مــــــــادرم هــــــــم روزه بود

بــاز آواز درشــــــــــت دوره گـــــرد

 پرده اندیشه ام را پــــــــــاره کـرد

دوره گردم کهنه قالی مــــی خرم

کاسه و ظرف سفالـــــــی می خرم

خواهرم بی روسری بیرون پـــرید

  آی آقا!؟ سفره خالی می خـــــرید؟؟

[ ۱۳٩٠/۳/٢٥ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل علیزاده ]
........ مطالب قديمي‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصي
امکانات وب
RSS Feed

statistics

كد ماوس

اسماعیل علیزاده

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

اسماعیل علیزاده

?