.::.:::.::: باغ رضوان ::.:::.:::.
 
نويسندگان

پیر مردی تخم عقابی پیدا کرد

وکنار تخم مرغهایش گذاشت

عقاب به همراه جوجه ها ازتخم بیرون اومد

مثل جوجه ها زمینو نوک میزد

ومثل جوجه ها زندکی می کرد

ومثل آنها بزرگ می شد

یک روز یک عقاب از بالای سر اونها رد می شد

او به دوستش گفت این پرنده بزرگ وزیبا چیست ؟

دوستش گفت  او سلطان پرندگان عقاب است

......................................................

عقاب مرغ وار قصه مثل یک مرغ به دنیا آمد

مثل یک مرغ بزرگ شد

ومثل یک مرغ مرد

درحا لیکه می توانست یک عقاب باشد

[ ۱۳٩٠/۳/۱۸ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ اسماعیل علیزاده ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصي
امکانات وب
RSS Feed

statistics

كد ماوس

اسماعیل علیزاده

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

اسماعیل علیزاده

?